چشم ها همیشه حکایت متفاوتی دارند. انگار خدا آنها را آفریده تا بشر هر آنچه که زبان نمی تواند بگوید با چشم هایش جار بزند. چشمانی که وقتی کم می آورند تر می شوند و وقتی از ته دل خوشحالند از گلبن خنده، شبنمی از گوشه آنها می چکد. خلاصه اینکه سرِّ عجیبی دارند این چشم ها در بدن!
رژیم صهیونیستی وقتی به پادگان المهدی ارومیه حمله کرد حدود ۱۵ لاله در چمن سپاه اسلام از ریشه کنده شدند اما حکایت یک لاله از همه آنها متفاوت تر بود. سردار شهید نارنجی دقیقا ۴۰ روز بعد از رفقایش به قافله آنها پیوست اما روز تشییع اش غلغله ای در شهر برپا شد. شهادتش تاج بود بر سر ایل و تبارش اما صلابت دخترش در عکسی که از او توسط رسانه ها ثبت شد همچون نگینی بر این تاج می درخشید.
تصویر پدر در چهارچوب عکسی قاب گرفته شده، قاب عکسش با لباس نظامی روبروی صورت دختر قرار گرفته و چشمان دختر در بالای عکس پدر دیده می شود، پیراهن عزای اهل بیت پدرشهیدش بر قاب آویخته شده و دختر به تابوت پدر احترام نظامی می گذارد! این همان قابی است که دشمن از آن ترس دارد. صلابت و صبر زینب وار. عکسی که ۵ مرداد امسال از این دختر در رسانه ها مخابره شد چیزی جز مخابره اقتدار نبود.
اما در این داستان دختر و پدر یک چیز عجیب بوده و آن هم نگاه نافذ چشمان این پدر و دختر است. به قدری نافذ است این نگاه که گویی آن را از پدر به عاریه گرفته تا خار چشمن دشمن باشد و بگوید اگر تا دیروز مادران و پدران ما در دهه ۶۰ جنگ و جبهه و موشک باران دیده بودند و به نوعی فرزند دفاع مقدس بودند امروز همه ایران زاده و آمیخته با دفاع مقدس اند. حتی آن کودکی که در بحبوحه چنگ دوازده روزه زاده شد هم فرزند مقاومت است.
چشمان دختر همان چشمان پدر است، بدون ذره ای تفاوت! به همان میزان زیبا، به همان اندازه مصمم و همانقدر وطن دوست. اصلا شبیه اند. گویی خدا یک جفت چشم همسان را در دو کالبد گذارده و روانه زمین کرده و علاوه بر آن وطن دوستی پدر را نیز در رگ های دختر جاری نموده است. اینجاست که با کمی تغییر ضرب المثل باید بگویم دختر کو ندارد نشان از پدر؟
یادداشت از مرتضی حیدری


ثبت دیدگاه